CONTENTSSecond Best گزينهءدومSmile لبخندThe Christening غسل تعميدThe Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخThings خرت و پرتSecond Best گزينهءدومنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیفرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :ــ فقط يه كم خستهَم.آنا به نوازش و نازكشان گفت :ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟فرانسیس به طعنه گفت :ــ گمون کنم !ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :ــ خوبه...خوش به حالت !ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :ــ همچین چیز مهمی هم نیس.ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.ــ چرا ؟ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :ــ کاملاً هم حق داشته.ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.و اضافه کرد :ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــاز این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولیبه همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :ــ چقده وول میخوره !بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :ــ این چیز رو بُـکُش...آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.فرانسیس با جدیت گفت :ــ نه...دوس ندارم...بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...فرانسیس با صدایی آرام پرسید :ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.آنا به یکباره پرسید :ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:ــ یکی دوبار...ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...فرانسیس با تشر گفت :ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :ــ چرا نکنه ؟ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟ــ از کجا بدونم ؟ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :ــ اون مرده !آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :ــ چقده پوستش قشنگه.فرانسیس به تندی گفت :ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:ــ آهای...وایسا منم بیام...فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:ــ به به ! برگشتی بالأخره !فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ـ نع... گازم گرفت.ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!آنی پرخاش کرد که:ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.ـ ئه! مگه چِشه؟ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:ـ جدی؟فرانسیس گفت:ـ کار قشنگی نیست.اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:ـ میدونم.فرانسیس لبخندی زد و گفت:ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:ـ باس سعی خودمو بکنم.ـ توی چه کاری؟ـ که باهات درست حرف بزنم.رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفتـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.تام به سمت او چرخید و پرسید:ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟فرانسیس قاطعانه جواب داد:ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:ـ جداً ؟ـ اگه لازم باشه...بله.فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:ـ چی...بگم...لازمه ؟تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:ـ به نظر من که هست.فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:ـ اما نه برای من.ـ آره...اینو درست گفتی.خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:ـ خودمم میدونم حق با منه !سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:ـ جداً ؟ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :ـ شاید...شاید حق با تو باشه.و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:ـ بفرما...اینم از این !تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:ـ خودت کشتیش؟و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:ـ فکر میکردی نمیتونم؟ــ نع... هیچ فکری نکردم.فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:ـ باهام میای بریم بیرون؟فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.فرانسیس با صدایی خفه گفت:ـ باشه.صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــSmile لبخندنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیتصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را بهآسمان فرانسه تحميل ميكرد.طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بودكه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده ايمالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوبالگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي ازعذابي دروني درهم برده بودشان.شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوسدست در دستِ باراني سرد و منحوسبانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگيو ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيريكه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادشاين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنهاته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:يكجور شيادي شاعرانه.اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفلياآنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوتمقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آنصورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به اوتكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِحجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.مرد به انگليسي گفت :_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتاپريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رامهمچون پرنده اي در خواب.و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمشسير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابانحركت ميكردند ، بود.وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستانسفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگشقرار گرفته بود.سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدندو در بالاي بستر مرده گردآمدند.مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زنكنار زد.متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده ايشكوفا شد.سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیاربه هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشتهشد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدندلبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اياز شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تاجلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آوردزن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوعايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوههمانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيمايكودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود وعميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد وديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زندارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد واخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتشآشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشتقطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه بازلبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيزلبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه روپنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهءاو را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازيبه هم پيچيده بودند.اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي
CONTENTSSecond Best گزينهءدومSmile لبخندThe Christening غسل تعميدThe Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخThings خرت و پرتSecond Best گزينهءدومنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیفرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :ــ فقط يه كم خستهَم.آنا به نوازش و نازكشان گفت :ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟فرانسیس به طعنه گفت :ــ گمون کنم !ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :ــ خوبه...خوش به حالت !ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :ــ همچین چیز مهمی هم نیس.ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.ــ چرا ؟ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :ــ کاملاً هم حق داشته.ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.و اضافه کرد :ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــاز این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولیبه همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :ــ چقده وول میخوره !بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :ــ این چیز رو بُـکُش...آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.فرانسیس با جدیت گفت :ــ نه...دوس ندارم...بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...فرانسیس با صدایی آرام پرسید :ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.آنا به یکباره پرسید :ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:ــ یکی دوبار...ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...فرانسیس با تشر گفت :ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :ــ چرا نکنه ؟ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟ــ از کجا بدونم ؟ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :ــ اون مرده !آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :ــ چقده پوستش قشنگه.فرانسیس به تندی گفت :ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:ــ آهای...وایسا منم بیام...فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:ــ به به ! برگشتی بالأخره !فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ـ نع... گازم گرفت.ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!آنی پرخاش کرد که:ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.ـ ئه! مگه چِشه؟ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:ـ جدی؟فرانسیس گفت:ـ کار قشنگی نیست.اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:ـ میدونم.فرانسیس لبخندی زد و گفت:ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:ـ باس سعی خودمو بکنم.ـ توی چه کاری؟ـ که باهات درست حرف بزنم.رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفتـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.تام به سمت او چرخید و پرسید:ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟فرانسیس قاطعانه جواب داد:ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:ـ جداً ؟ـ اگه لازم باشه...بله.فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:ـ چی...بگم...لازمه ؟تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:ـ به نظر من که هست.فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:ـ اما نه برای من.ـ آره...اینو درست گفتی.خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:ـ خودمم میدونم حق با منه !سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:ـ جداً ؟ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :ـ شاید...شاید حق با تو باشه.و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:ـ بفرما...اینم از این !تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:ـ خودت کشتیش؟و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:ـ فکر میکردی نمیتونم؟ــ نع... هیچ فکری نکردم.فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:ـ باهام میای بریم بیرون؟فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.فرانسیس با صدایی خفه گفت:ـ باشه.صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــSmile لبخندنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیتصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را بهآسمان فرانسه تحميل ميكرد.طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بودكه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده ايمالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوبالگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي ازعذابي دروني درهم برده بودشان.شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوسدست در دستِ باراني سرد و منحوسبانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگيو ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيريكه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادشاين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنهاته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:يكجور شيادي شاعرانه.اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفلياآنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوتمقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آنصورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به اوتكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِحجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.مرد به انگليسي گفت :_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتاپريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رامهمچون پرنده اي در خواب.و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمشسير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابانحركت ميكردند ، بود.وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستانسفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگشقرار گرفته بود.سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدندو در بالاي بستر مرده گردآمدند.مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زنكنار زد.متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده ايشكوفا شد.سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیاربه هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشتهشد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدندلبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اياز شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تاجلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آوردزن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوعايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوههمانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيمايكودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود وعميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد وديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زندارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد واخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتشآشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشتقطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه بازلبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيزلبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه روپنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهءاو را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازيبه هم پيچيده بودند.اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي
CONTENTSSecond Best گزينهءدومSmile لبخندThe Christening غسل تعميدThe Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخThings خرت و پرتSecond Best گزينهءدومنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیفرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :ــ فقط يه كم خستهَم.آنا به نوازش و نازكشان گفت :ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟فرانسیس به طعنه گفت :ــ گمون کنم !ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :ــ خوبه...خوش به حالت !ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :ــ همچین چیز مهمی هم نیس.ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.ــ چرا ؟ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :ــ کاملاً هم حق داشته.ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.و اضافه کرد :ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــاز این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولیبه همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :ــ چقده وول میخوره !بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :ــ این چیز رو بُـکُش...آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.فرانسیس با جدیت گفت :ــ نه...دوس ندارم...بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...فرانسیس با صدایی آرام پرسید :ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.آنا به یکباره پرسید :ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:ــ یکی دوبار...ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...فرانسیس با تشر گفت :ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :ــ چرا نکنه ؟ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟ــ از کجا بدونم ؟ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :ــ اون مرده !آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :ــ چقده پوستش قشنگه.فرانسیس به تندی گفت :ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:ــ آهای...وایسا منم بیام...فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:ــ به به ! برگشتی بالأخره !فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ـ نع... گازم گرفت.ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!آنی پرخاش کرد که:ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.ـ ئه! مگه چِشه؟ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:ـ جدی؟فرانسیس گفت:ـ کار قشنگی نیست.اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:ـ میدونم.فرانسیس لبخندی زد و گفت:ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:ـ باس سعی خودمو بکنم.ـ توی چه کاری؟ـ که باهات درست حرف بزنم.رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفتـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.تام به سمت او چرخید و پرسید:ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟فرانسیس قاطعانه جواب داد:ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:ـ جداً ؟ـ اگه لازم باشه...بله.فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:ـ چی...بگم...لازمه ؟تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:ـ به نظر من که هست.فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:ـ اما نه برای من.ـ آره...اینو درست گفتی.خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:ـ خودمم میدونم حق با منه !سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:ـ جداً ؟ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :ـ شاید...شاید حق با تو باشه.و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:ـ بفرما...اینم از این !تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:ـ خودت کشتیش؟و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:ـ فکر میکردی نمیتونم؟ــ نع... هیچ فکری نکردم.فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:ـ باهام میای بریم بیرون؟فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.فرانسیس با صدایی خفه گفت:ـ باشه.صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــSmile لبخندنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیتصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را بهآسمان فرانسه تحميل ميكرد.طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بودكه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده ايمالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوبالگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي ازعذابي دروني درهم برده بودشان.شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوسدست در دستِ باراني سرد و منحوسبانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگيو ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيريكه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادشاين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنهاته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:يكجور شيادي شاعرانه.اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفلياآنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوتمقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آنصورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به اوتكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِحجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.مرد به انگليسي گفت :_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتاپريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رامهمچون پرنده اي در خواب.و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمشسير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابانحركت ميكردند ، بود.وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستانسفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگشقرار گرفته بود.سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدندو در بالاي بستر مرده گردآمدند.مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زنكنار زد.متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده ايشكوفا شد.سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیاربه هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشتهشد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدندلبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اياز شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تاجلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آوردزن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوعايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوههمانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيمايكودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود وعميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد وديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زندارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد واخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتشآشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشتقطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه بازلبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيزلبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه روپنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهءاو را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازيبه هم پيچيده بودند.اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي
CONTENTSSecond Best گزينهءدومSmile لبخندThe Christening غسل تعميدThe Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخThings خرت و پرتSecond Best گزينهءدومنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیفرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :ــ فقط يه كم خستهَم.آنا به نوازش و نازكشان گفت :ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟فرانسیس به طعنه گفت :ــ گمون کنم !ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :ــ خوبه...خوش به حالت !ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :ــ همچین چیز مهمی هم نیس.ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.ــ چرا ؟ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :ــ کاملاً هم حق داشته.ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.و اضافه کرد :ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــاز این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولیبه همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :ــ چقده وول میخوره !بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :ــ این چیز رو بُـکُش...آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.فرانسیس با جدیت گفت :ــ نه...دوس ندارم...بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...فرانسیس با صدایی آرام پرسید :ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.آنا به یکباره پرسید :ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:ــ یکی دوبار...ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...فرانسیس با تشر گفت :ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :ــ چرا نکنه ؟ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟ــ از کجا بدونم ؟ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :ــ اون مرده !آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :ــ چقده پوستش قشنگه.فرانسیس به تندی گفت :ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:ــ آهای...وایسا منم بیام...فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:ــ به به ! برگشتی بالأخره !فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ـ نع... گازم گرفت.ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!آنی پرخاش کرد که:ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.ـ ئه! مگه چِشه؟ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:ـ جدی؟فرانسیس گفت:ـ کار قشنگی نیست.اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:ـ میدونم.فرانسیس لبخندی زد و گفت:ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:ـ باس سعی خودمو بکنم.ـ توی چه کاری؟ـ که باهات درست حرف بزنم.رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفتـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.تام به سمت او چرخید و پرسید:ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟فرانسیس قاطعانه جواب داد:ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:ـ جداً ؟ـ اگه لازم باشه...بله.فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:ـ چی...بگم...لازمه ؟تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:ـ به نظر من که هست.فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:ـ اما نه برای من.ـ آره...اینو درست گفتی.خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:ـ خودمم میدونم حق با منه !سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:ـ جداً ؟ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :ـ شاید...شاید حق با تو باشه.و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:ـ بفرما...اینم از این !تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:ـ خودت کشتیش؟و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:ـ فکر میکردی نمیتونم؟ــ نع... هیچ فکری نکردم.فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:ـ باهام میای بریم بیرون؟فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.فرانسیس با صدایی خفه گفت:ـ باشه.صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــSmile لبخندنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیتصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را بهآسمان فرانسه تحميل ميكرد.طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بودكه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده ايمالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوبالگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي ازعذابي دروني درهم برده بودشان.شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوسدست در دستِ باراني سرد و منحوسبانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگيو ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيريكه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادشاين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنهاته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:يكجور شيادي شاعرانه.اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفلياآنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوتمقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آنصورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به اوتكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِحجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.مرد به انگليسي گفت :_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتاپريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رامهمچون پرنده اي در خواب.و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمشسير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابانحركت ميكردند ، بود.وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستانسفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگشقرار گرفته بود.سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدندو در بالاي بستر مرده گردآمدند.مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زنكنار زد.متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده ايشكوفا شد.سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیاربه هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشتهشد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدندلبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اياز شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تاجلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آوردزن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوعايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوههمانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيمايكودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود وعميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد وديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زندارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد واخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتشآشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشتقطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه بازلبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيزلبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه روپنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهءاو را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازيبه هم پيچيده بودند.اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي
CONTENTSSecond Best گزينهءدومSmile لبخندThe Christening غسل تعميدThe Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخThings خرت و پرتSecond Best گزينهءدومنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیفرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :ــ فقط يه كم خستهَم.آنا به نوازش و نازكشان گفت :ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟فرانسیس به طعنه گفت :ــ گمون کنم !ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :ــ خوبه...خوش به حالت !ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :ــ همچین چیز مهمی هم نیس.ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.ــ چرا ؟ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :ــ کاملاً هم حق داشته.ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.و اضافه کرد :ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــاز این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولیبه همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :ــ چقده وول میخوره !بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :ــ این چیز رو بُـکُش...آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.فرانسیس با جدیت گفت :ــ نه...دوس ندارم...بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...فرانسیس با صدایی آرام پرسید :ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.آنا به یکباره پرسید :ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:ــ یکی دوبار...ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...فرانسیس با تشر گفت :ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :ــ چرا نکنه ؟ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟ــ از کجا بدونم ؟ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :ــ اون مرده !آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :ــ چقده پوستش قشنگه.فرانسیس به تندی گفت :ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:ــ آهای...وایسا منم بیام...فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:ــ به به ! برگشتی بالأخره !فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟ـ نع... گازم گرفت.ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!آنی پرخاش کرد که:ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.ـ ئه! مگه چِشه؟ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:ـ جدی؟فرانسیس گفت:ـ کار قشنگی نیست.اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:ـ میدونم.فرانسیس لبخندی زد و گفت:ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:ـ باس سعی خودمو بکنم.ـ توی چه کاری؟ـ که باهات درست حرف بزنم.رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفتـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.تام به سمت او چرخید و پرسید:ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟فرانسیس قاطعانه جواب داد:ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:ـ جداً ؟ـ اگه لازم باشه...بله.فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:ـ چی...بگم...لازمه ؟تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:ـ به نظر من که هست.فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:ـ اما نه برای من.ـ آره...اینو درست گفتی.خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:ـ خودمم میدونم حق با منه !سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:ـ جداً ؟ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :ـ شاید...شاید حق با تو باشه.و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:ـ بفرما...اینم از این !تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:ـ خودت کشتیش؟و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:ـ فکر میکردی نمیتونم؟ــ نع... هیچ فکری نکردم.فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:ـ باهام میای بریم بیرون؟فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.فرانسیس با صدایی خفه گفت:ـ باشه.صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــSmile لبخندنویسنده : دی.اچ.لارنسمترجم : سیاوش ملکیتصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را بهآسمان فرانسه تحميل ميكرد.طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بودكه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده ايمالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوبالگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي ازعذابي دروني درهم برده بودشان.شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوسدست در دستِ باراني سرد و منحوسبانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگيو ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيريكه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادشاين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنهاته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:يكجور شيادي شاعرانه.اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفلياآنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوتمقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آنصورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به اوتكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِحجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.مرد به انگليسي گفت :_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتاپريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رامهمچون پرنده اي در خواب.و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمشسير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابانحركت ميكردند ، بود.وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستانسفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگشقرار گرفته بود.سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدندو در بالاي بستر مرده گردآمدند.مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زنكنار زد.متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده ايشكوفا شد.سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیاربه هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشتهشد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدندلبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اياز شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تاجلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آوردزن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوعايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوههمانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيمايكودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود وعميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد وديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زندارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد واخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتشآشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشتقطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه بازلبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيزلبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه روپنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهءاو را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازيبه هم پيچيده بودند.اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي
Second Best گزينهءدوم
Smile لبخند
The Christening غسل تعميد
The Shadow in the Rose Garden سایه ای در باغ گلِ سرخ
Things خرت و پرت
نویسنده : دی.اچ.لارنس
مترجم : سیاوش ملکی
فرانسيس با بدخُلقيِ بچه گانه و به صدايی بلند گفت : « آخ كه خستهم » و همان آن رويِ چمنهايِ تهِ پرچين ولو شد. آنا لحظهاي حيران ماند و بعد چون به هردمبيليِ فرانسيس عادت داشت، گفت:
ــ خب ، ديروز بعداز گذروندنِ اون راهِ لعنتي طولاني از ليورپول تا اينجا ، بايدم خسته باشي...اونم تو : تيتيشمامانيِ هميشه خسته !
اينها را كه گفت ، او هم كنار خواهرش ولو شد. آنا ، دخترِ بالغِ چهاردهسالهاي بود بااندامي پُروپيمان وسالمِ توأم با عقل سليم.
فرانسيس كه دختري بود دمدميمزاج و ويري ، از آنا بزرگتر بود و حدود بيستوسهسال سن داشت. او « دخترخوشگله » و « خانوم باهوشه »يِ خانوادهاش بود.
فرانسيس با حالتي عصبي و مستأصل گلهاي كوچكِ تزئينيِ پارچهء پيراهنش را كند. نيمرُخِ زيبايش كه حلقهحلقههاي موهايِ مشكي اش را بر پيشاني داشت و آميزهاي از حُزن و شرم رخسارهاش را برافروخته بود ، چون نقابي آرام مينمود ؛ اگرچه دستِ آفتابسوختهء ظريفش با حالتي عصبي همچنان درحالِ كندنِ گلهاي پيرهنش بود، براي اينكه به آنا بفهماند که منظورِ او را نفهمیده گفت :
ـــ اين كه آنچنان سفرِ خستهكنندهاي نبود كه...
آنا نگاهي پرسشگر به خواهرجانش انداخت. دخترك ، خاطرجمع از رفتارِ عاقلانهاش ، به خيالِ خودش نبضِ فرانسيس را در دست داشت و به خوبي از پسِ شناختن خواهرِ هردمبيلاش برآمده بود. اما به يكباره منظر تمامقدِ خودش را در نظر فرانسيس ديد : احساس كرد در آن دو چشم سياهِ سودائي، آتشي برپاست : عطش به چالش كشيدن او ؛ اين بود كه دخترك جازد و خودش را جمعوجور كرد.فرانسيس به اين ديدگان و نگاههاي آشكارا پُر شرّوشورِ منحصربفردش شهره بود ، چرا كه اين نگاهها مردم را با خشونت و غافلگيري ، دستپاچه ميكرد.
آنا درحاليكه اندام ظريف اما قویِ خواهرش را درآغوش ميگرفت ، پرسيد :
ــ اردك پير مفلوك من...قضيه چيه ؟
فرانسيس آنچنان خنديد كه بدنش به لرزه افتاد و بعد سر بر سينههاي سفتِ دختركِ تُپُل گذاشت و آرميد. درآستانهء سرازير شدن اشكش شكوِهكنان گفت :
ــ فقط يه كم خستهَم.
آنا به نوازش و نازكشان گفت :
ــ خُب..بايدم خسته باشي...مگه چيز عجيبيه ؟
اداي بزرگترها را درآوردن و رُل مادر را بازي كردنِ آنا به نظر فرانسيس خيلي مضحك آمد. اما سواي اين ، آنا در عالم بيخيالي دوران نوجواني به سرميبرد : مردها برايش مثل لولو بودند و شناخت و تجربهاي از « جنس مخالف » نداشت ؛ درست در زماني كه فرانسيسِ بيستوسهساله از اين لحاظ ، زندگياش دستخوش تغيير و تحولات مهمي بود.
آرامش صبحگاهان بر سراسر ده سايه انداخته بود. در چمنزاران هر چيزي سوا از سايهاي كه بر زمين افكنده بود ، زير نور خورشيد ميدرخشيد و تپه و فرازوفرودش در سكوت و آرامش داشت گرمایَش را پس می داد.
خاك با آن رنگ قهوهايش انگار داشت به آرامي تفت داده ميشد. برگ درختان بلوط از شدت گرما به رنگ قهوهاي درآمدهبودند. انعکاس نور نارنجی و قرمزِ دهکده در دوردستها از میان ردیف درختان ، که شاخسارانِ درهم تنیده شان ، سایهء نسبتاً سیاهی برزمین افکنده بود، خودنمایی می کرد. درختان بیدِ قدبرافراشته در امتداد مسیر نهرِ جاری در پایِ چمنزار، ناگهان در اثر وزش باد،گیسوان درخشانِ مثلِ الماسشان را در هوا به رقص درآوردند.
آنا دوباره به حالت همیشگی اش نشست ؛ زانوهایش را از هم باز کرد و روی دامنش مُـشتی فندق ریخت : مشتی چیزِ سبزو سفید ِبرگپوش ، که پوست هر تاقشان، رنگی جداگانه داشت : از صورتی تا قهوه ای سوخته.
اندیشه ای تلخ و غمناک ،فرانسیس را با سری به زیر انداخته ، در خود غرق کرده بود.
دخترک پس از اینکه هسته ای را به سختی از میان پوسته اش درآورد،سرِ صحبت را باز کرد :
ــ هوووم...فرانسیس تو « تام سمِدلی » رو می شناسی ؟
فرانسیس به طعنه گفت :
ــ گمون کنم !
ــ راستش...یه خرگوش وحشی بهم داد...خودش گرفته بودش...بم داد که بذارمش کنار اون خرگوشِ خونگیم...هنوزم هستش...زنده ست.
فرانسیس ، بی حوصله امـا به طنز و طعنه گفت :
ــ خوبه...خوش به حالت !
ــ آره...پس چی؟! تام برا رفتن به جشنِ « اولِرتن » باهام حرف زده بود...که منو با خودش میبره...ولی اینکارو نکرد...ببین...اون با یه خدمتکاره رفت...با کلفت خونهء کشیش رفتن جشن... با چشای خودم دیدمشون.
ــ لابد بایدم همین کار رو میکرده.
ــ نخیرم...هیچم اینطور نیس ! به خودشم همینو گفتم...و اینم بش گفتم که باید جریانو به تو بگم... حالام که گفتم !
فندقی تق و توق کنان زیر دندانهایش خرد شد ، هسته اش را سوا کرد و با لذت جویدش. فرانسیس گفت :
ــ همچین چیز مهمی هم نیس.
ــ خُب...شایدم نباشه...ولی...بهرحال من ازش دلخور شدم.
ــ چرا ؟
ــ چرا نداره...شدم دیگه...حق نداشت با کلفته بره.
فرانسیس با لحنی سرد اما حق به جانب ، قاطعانه گفت :
ــ کاملاً هم حق داشته.
ــ نخیرم...نداشت...چونکه قبلش قولشو به من داده بود.
فرانسیس پِقی زد زیر خنده ، خنده ای از سرِ سرحالی و سرخوشی ؛ گفت :
ــ آخی...نازی...فراموش کردم که قولشو به تو داده بوده.
و اضافه کرد :
ــ وقتی براش قسم خوردی که به من میگی...اونوقت چی گفت؟
ــ هیچی...خندید...بعدشم گفت : « اون ککش هم نمی گزه.»
فرانسیس نفس عمیقی کشید و گفت :
ــ و حرفشم پُر بیراه نبوده.
سکوت بر همه جا سایه انداخته بود. مرتع با آن خارهای خشکِ زردرنگش، انبوه بوته هایِ تمشکِ وحشیِ بی خش خش و خاموشش،بوته های «اولکسِ» پوست انداخته آفتابسوختَش که زیر نور آفتاب میدرخشید،همه و همه به نظر رؤیائی می آمد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس : اولکس : بوته هایی هستند به رنگ سبز تیره با گُل های زردرنگ و خارهایی تیز. احتمالا فقط در اروپا می رویند. با تساهل میشود معادل«سروکوهی»را بجایش به کار برد. ــ مترجم ــ
از این سو تا آن سویِ کنارهء نهر،طرحهای عظیمِ کشاورزی را پیاده و آماده کرده بودند ، سفیدیِ کاه و کُلَشِ کوتاه وبلندِ جوزار، تکه زمینهای چـــارگوشِ قهوه ای رنگِ گندم ، قطعه زمینهای خاکی رنگ چراگــاهها ، شیارهای موازی قرمزگونِ زمینهای درحالِ آیـش و درختزاران و دستِ آخر ، دهکده بود که همانند تکه جواهری تیره رنگ تا دوردست ، درست تا خود تپه ها امتداد داشت، یعنی جایی که طرح زمینهای تیره و روشن و شطرنجی ، کوچک و کوچکتر به نظر می آمد ؛ و بالأخره ، آخرین جایی که در دیدرَس قرار داشت ، تکه زمینهایِ چارگوشِ سفیدِ کاهپوش بود که غبارِ تیره و گَــردِ ناشیِ از گرما رویش را پوشانده بود و دیدنش را سختــتـر هم میکرد.
یکمرتبه آنا با صدای بلند گفت :
ـــ هی... میگم اینجا یه لونهء خرگوشه ! بهتره بپاییمش شاید یکیشون اومد بیرون...چی میگی؟ جنابعالی هم لازم نیس به خودت زحمت بدی و تکون بدی به خودت.
دو دختر خاموش و آرام نشستند. فرانسیس به چیزهای خاصی که احاطه اش کرده بودند نگاهی انداخت ؛ آنها به نظرش ناآشنا و عجیب و غریب می آمدند :
خوشه های انگورِکولیِ سبزِ نارس که بر ساقه های ارغوانی شان سنگینی میکردند ، بارقهء زردرنگِ سیبهای وحشی که زیر آسمان آبی بر فرازِ پرچین خوشه خوشه خودنمایی میکرد ، برگهای وارفته و نرمِ گلهای پامچال که تهِ پرچین را پوشانده بودند : همه و همه به نظر فرانسیس غریب می آمد.
ناگهان چیزِ جنبنده ای نظر فرانسیس را به خود جلب کرد.موشِ کوری،برروی خاک گرم و سرخ رنگ، در حال حرکت بود؛ در حالِ حرکت، این سو و آنسو را بو می کشید؛ بدنِ صاف و سیاه رنگش را به این طرف و آنطرف حرکت می داد؛ و اگرچه چابک بود ولی
به همان نسبت هم بیصدا و آرام حرکت می کرد. جانور، سرشار از سرزندگی بود.
فرانسیس، که وجود آن موجود ترسانده بودش، از روی عادت خواست آنا را صدا بزند که بیاید و آن جانور را بکشد؛ اما امروز، کِسِلی و بی دل و دماغی اش، فراتر از آستانۀ تحملش بود. آن جاندار کوچک، در برابر چشمانِ او، آب بازی میکرد، بو میکشید و فین فین می کرد، چیزهای دور و برش را لمس میکرد که سردربیاورد چی هستند، کور اما تیز و بُز حرکت می کرد؛ چیزهای ناآشنا اما گرمی که شکم و دماغش را قلقلک میداد، بعلاوۀ آفتابی که بر بدنش می تابید، حسابی کیفورش کرده بود.
فرانسیس نسبت به این جانور کوچولو عمیقا احساس ترحم می کرد.
آنا که دست به کمر ایستاده و جانور سیاهِ کور را تماشا میکرد، گفت :
ــ هِی... فران جون... اونجارو باش... یه موشِ کور.
فرانسیس که غرق افکار خودش بود، اخم کرد. دخترک آهسته گفت :
ــ این که فرار نمیکنه... میکنه ؟
و بعد به نرمی و آرام به جانور نزدیک شد. موش کور، ترسان و دستپاچه به قصد فرار شروع کرد به دست و پا زدن. آنا ، سریع پایش را رویِ جانور گذاشت،البته نه با فشار. فرانسیس میتوانست جانورِ گیرافتاده در زیر چکمۀ خواهرش را ببیند که دستهایِ صورتیش در تلاش و تقلا بود و دماغِ نوک تیزش را هم پیچ و تاب میداد.
دخترکِ خوش هیکل، درحالیکه از فرط هیجان ابرو در هم کشیده بود، گفت :
ــ چقده وول میخوره !
بعد خم شد تا از نزدیک به شکارش نگاهی بیاندازد.
فرانسیس اکنون از ورای کفۀ کفش خواهرش میتوانست جنب و جوش شانه هایِ مخملی موش و اینطرف و آنطرف شدن صورتِ فاقدِ بینایی اش و تقلاهای دیوانه وارِ دستهای صورتی رنگش را به وضوح ببیند.درحالیکه سرش را برمیگرداند، به آنا گفت :
ــ این چیز رو بُـکُش...
آنا که چندشش شده بود باخنده گفت :
ــ اوهو ! عمراً اینکارو نمیکنم...اگه دوس داری خودت بُـکُشش.
فرانسیس با جدیت گفت :
ــ نه...دوس ندارم...
بعد از چند بار تلاشِ نه چندان جدی، آنا بالأخره توانست پسِ گردن جانور را بگیرد و از زمین بلندش کند. جانور، سرش را عقب میکشید و پوزۀ درازش را به شدت به این سمت و آن سمت تکان میداد، دهانِ بازش مثل یک مستطیلِ کج و کوله شده بود و در جلو اش دو دندانِ ریزِ صورتی دیده میشد، از دهان کاملاً بازش میشد فهمید که حسابی کلافه شده؛ بدنِ آویزانش به ندرت و با سختی تکان میخورد.
آنا ، که حواسش به دندانهای تیز جانور بود، گفت :
ــ به قیافۀ این کوچولو نمیاد که انقد فرز باشه...
فرانسیس با صدایی آرام پرسید :
ــ حالا میخوای چیکارش کنی ؟
ــ باید بمیره...میدونی که چقد بهمون ضرر میزنن...میبرمش خونه که بابا یا یکی دیگه بکشدش...نمیذارم از چنگم فرار کنه.
دخترک، ناشیانه جانور را توی دستمال جیبی اش قنداق پیچ کرد و رفت کنار خواهرش نشست. مدت زمانی به سکوت گذشت.
آنا به یکباره پرسید :
ــ اینبار از جیمی زیاد حرف نزدی...هنوز تو «لیورپول» می بینیش ؟
فرانسیس، بدون آنکه به روی خودش بیاورد که این سؤال تا چه حد آزارش داده،گفت:
ــ یکی دوبار...
ــ یعنی دیگه باهاش صمیمی نیستی ؟
ــ گمونم نبایدم باشم...چونکه نامزد کرده...
ــ نامزد ؟ جیمی باراس ؟! آفرین !...فکر هر چیو میکردم جز اینکه اون نامزد کنه...
فرانسیس با تشر گفت :
ــ چرا که نه ؟... مگه اون چیش از بقیه کمتره ؟
آنا داشت به موش کور ور می رفت. بالأخره جواب داد که :
ــ چیزی کم نداره...منتها من فکر نمی کردم اینکارو بکنه...همینجوری...
فرانسیس حرفش را قطع کرد و پرسید :
ــ چرا نکنه ؟
ــ نمیدونم...این جونور لعنتی هم آروم نمی گیره...حالا با کی نامزد کرده ؟
ــ از کجا بدونم ؟
ــ گمون کردم ازش پرسیدی...هرچی نباشه خیلی ساله که باهم آشنا هستین...باید فکرشو می کردم که بخواد ازدواج کنه...اونم حالا که دکترای شیمی اش رو هم گرفته.
فرانسیس، برخلاف میل درونیش، خندید.
ــ آخه این چه ربطی به اون داره ؟
ــ قطعاً داره...اون حالا دیگه دوس داره احساس کنه آدم مهمیه...واسه همینم نامزد کرده... هِی جوونور...انقده وول نخور...بتمرگ سرِ جات...
اما در این حیص و بیص، موش کور موفق شده بودتقریباً خودش را با توش و تقلا از توی دستمال بیرون بکشد : بدنش را دیوانه وار پبچ و تاب می داد، سر می چرخاند در حالیکه دهانش به شکل یک اُستوانه باز بود و دستهای بزرگِ پُرچین اش را از هم باز کرده بود. آنا ، با گفتنِ : «برو تو بشین سرِ جات» ، شروع کرد به فشار دادن موش کور با انگشت اشاره اش به داخل دستمال. ناگهان انگشتش لای دندان موش گیر کرد و دختر، حس کرد که از انگشتش برق دردناکی بلند شد. فریاد زد که :
ــ آآآخ...انگشتمو گاز گرفت !
جانور را روی زمین انداخت. جاندار، گیج و هراسان، کورکورانه دور خودش می چرخید. فرانسیس می خواست جیغ بزند ؛ او توقع داشت که موش کور هم مثل یک موش معمولی پا به فرار بگذارد ولی جانور همانجا مانده بود و کورمال کورمال دنبال راه فرار میگشت.فرانسیس خواست سرش داد بزند بلکه جانور فرار کند.
آنا ، غضبناک، فکری به سرش زد. چوبدستی خواهرش را از او گرفت و به یک ضربه جاندارِ کوچک را بیجان کرد. فرانسیس لرزان و ترسان مانده بود. لحظاتی پیش، جانور، داشت آفتاب می گرفت و حالا بیجان، مثل تکه گوشتی افتاده بود، بی هیچ تاب و تقلایی. فرانسیس با صدایی لرزان گفت :
ــ اون مرده !
آنا انگشتش را از توی دهانش بیرون آورد و به سوراخ کوچکِ رویش نگاهی کرد :
ــ آره...به درک !...حقش بود...همشون موذی و مضرَّن...
آنا ، لاشۀ جانور را از زمین بلند کرد و اینکار خشمش را خاموش کرد. او، غرقِ در افکارش و در حالیکه ابتدا سرانگشت و سپس گونه اش را به پوستِ خزِ جانور می مالید، گفت :
ــ چقده پوستش قشنگه.
فرانسیس به تندی گفت :
ــ بپا...دامنت داره خونی میشه !
قطره خونی یاقوت رنگ، از دماغ جانورِ بیجان آویزان وآمادۀ چکیدن بود که آنا آنرا روی برگهای یک بته گلِ استکانیِ آبی رنگ مالید. به آنی، آرامش، وجود فرانسیس را در بر گرفت؛ و در آن لحظه بود که هیبتِ یک آدمِ با کمالات را به خود گرفت.
فرانسیس، درحالیکه بی تفاوتی ملال آوری بر ماتمِ درون و دلش چیره شده بود،گفت:
ــ گمونم این جوونِوَرا رو باید کشت...
درخشش سیبهای صحرایی، رقصِ زیبای بیدها با باد، در نظرش ناچیز و نازیبا بود.
بی شک چیزی در درونش مرده بود و از اینرو آن چیزهای زیبا احساسی را در درونش برنمی انگیخت. آرام بود و کاملاً بی توجه نسبت به غم انبوه درونش. عزمِ رفتن کرد، و عازم جویبار و چمنزار اطراف آن شد.آنا که دنبال او راه افتاده بود، داد زد:
ــ آهای...وایسا منم بیام...
فرانسیس روی پُل ایستاد به تماشایِ رد پایِ گاوها و گوسفندها بر رویِ گِلِ سرخ رنگ. در آن زیر، دیگر ردّی از جوبِ آب و کانال نبود ولی با این وجود همه چیز بویِ تازگی و سبزی و سرسبزی میداد. از خودش پرسید که چرا نسبت به خواهرکوچکش آنقدر کم توجه است، در حالیکه آنا شیفته و شیدایش بود؟ چرا نسبت به همه و هرکس کم توجه است؟ خودش هم نمی دانست امّـا در آن دوری جُستن و کم توجهی، رگه ای از غرور را حس میکرد، غروری غالب بر وجودش.
دو خواهر وارد مزرعه ای شدند که در آن جوهای دِرو شده را خرمن خرمن به خط کرده بودند و باد زُلفِ زردِ ذرّتها را پریشان میکرد. تابستان داغ و طولانی، کاهبُن و کُلَشها را کمرنگ کرده بود و به همین دلیل، آن مزرعۀ وسیع، رنگش به سفیدی میزد و میدرخشید. مزرعۀ بعدی، زیبا بود و چشم نواز و بارور، چونکه دوّمین محصولش به بار نشسته و آمادۀ برداشت بود. شبدرهای تُـنُک که بصورت پراکنده، دسته دسته در آنسو و اینسو روییده بودند، به رنگ سبز کاملا تیره درآمده بودند. بویی که در آنجا به مشام میرسید اگرچه چندان قوی نبود اما مطبوع هم نبود. دخترها به راهشان ادامه دادند، فرانسیس از جلو میرفت و آنا به دنبال او.
نزدیکی هایِ دروازه، مرد جوانی داس بدست، داشت برای غذای سرِشبِ گاو و گوسفندهایش علوفه جمع میکرد. جوانک تا دخترها را دید دست از کار کشید و دستپاچه و سرگردان منتظر ماند.
فرانسیس پیراهنی سفید از جنس پنبه به تن داشت و هنگام راه رفتن تکبر و تفرعن و بی توجهی به اطراف بود که از خود نشان میداد. سیمای بی احساس و سردِ فرانسیس و آن طرز راه رفتن و به پیش آمدنِ بی توجه به دوروبَر، جوانک را مضطرب میکرد. فرانسیس، پیشترها، به مدت پنج سال عشقِ «جیمی» را در دل داشت؛ اما حالا که به خانه برگشته بود دیگر از آن احساس چیزی جز جنازه ای رو به تلاشی باقی نمانده بود. این مرد تنها کسی بود که توانسته بود راهی به دل فرانسیس باز کند.
تام میان قد بود و قوی بنیه. پوست نرم و صاف صورتش، در زیر نور آفتاب، نه آفتابسوخته، بلکه برنزه شده بود و این صورت برنزه، خوش مشربی و آسانگیری اش را دوچندان می نمود. او از فرانسیس یکسال بزرگتر بود و تام می بایست خیلی پیش از اینها درِ دل و دلدادگی را با او و به روی او می گشود. نگفته پیداست که تام راهِ خویش را با سرشت نیکش در پیش گرفته بود: یک زندگی ساده و بی فراز و نشیب؛ با دخترهای زیادی هم دمخور شده و گپ زده بود بی آنکه به کسی دل ببندد؛کلاً یک زندگی بدور از دردسر و دغمصه. اما این را میدانست که حضور یک زن را در زندگیش کم دارد. تام با دیدن دخترها که داشتند نزدیک می شدند، دستپاچه و معذب، لباسِ کارِ سرهم اش را اندکی مرتب و جمع و جور کرد. فرانسیس، یکی از آن نادره های دوران بود، انسانی ظریف و خاص: این حسی بود نسبتِ به فرانسیس که تام با تمام گوشت و پوست و استخوانش آنرا احساس میکرد. دختر جوان، حسی را به تام سرایت میداد و آن چیزی نبود جُز: بندآمدن نفسش، شنیدنِ صدای قلب خودش! به طرز مبهمی، امروز بیش از هر زمان دیگری تام تحت تأثیر فرانسیس بود. فرانسیس پیراهن سفید به تن داشت و تام حتا ملتفتِ این موضوع نبود؛ چرا که در کل آدمی بود که حس و احساسش ناخودآگاه بود و ناگهان؛ هرگز با نقشه و قصدِ قبلی احساسی را از خودش بروز نمی داد.
فرانسیس به مشغولیت خودش آگاه بود و می دانست دارد چه میکند. اگر او چراغِ سبزی نشان میداد، تام در دامِ عشقش گرفتار میشد. حالا که جیمی از دستش رفته بود، تا حد زیادی بی تفاوت شده بود و تأثرِ نداشتنِ جیمی آنقدرها آزارش نمیداد. هنوز همه چیز را از دست نداده بود و میتوانست جای خالیِ جیمی را پر کند. اگرچه نمیتوانست بهترین ـ جیمی ـ را داشته باشد، که به نظر فرانسیس جورهایی گَنده دماغ و مدمغ بود، میتوانست بجای اولی ـ جیمی ـ ، دومی را داشته باشد؛ و گزینۀ دوم «تام» بود.
فرانسیس، تقریباً بدون ذوق و شوقِ دیدار تازه، جلو آمد. تام گفت:
ــ به به ! برگشتی بالأخره !
فرانسیس لرزش اضطراب را در صدای او احساس کرد. با خنده جواب داد:
ــ نه بابا ! هنوز لیورپولم !
و با این طرز صحبتِ صمیمی، تام احساس کرد که گُرگرفته و داغ شده است.گفت:
ــ نه بابا ؟! پس شما کی باشین ؟!
حس خوبی به فرانسیس دست داد. به چشمهای تام نگاه کرد و لحظه ای به آنها خیره شد. با خنده گفت:
ـ چی بگم ؟! نظر تو چیه ؟
تام با حالتی دستپاچه کلاهش را از سر برداشت. فرانسیس از او خوشش می آمد، و از رفتار و کردار جالبش، از شوخ طبعی اش، از سادگیش، و از مردانگی نرم و غیر خشنش.
آنی هم به جمعشان اضافه شد و درجا گفت:
ـ اینجارو...اینو نیگا ! تام سمِدلی !
ـ آقاموشه رو ! لاشه شو پیدا کردی؟
ـ نع... گازم گرفت.
ـ هان...فهمیدم...لابد حسابی اعصابتو گُه مرغی کرد...نه؟!
آنی پرخاش کرد که:
ـ نخیرَم... هیچَم حالمو نگرفت...تو طرز حرف زدنتو درست کن.
ـ ئه! مگه چِشه؟
ـ خوشم نمیاد مثِ لاتها حرف بزنی.
تام که گوشه چشمی به فرانسیس داشت، پرسید:
ـ جدی؟
فرانسیس گفت:
ـ کار قشنگی نیست.
اما در واقع این قضیه برای فرانسیس اهمیتی نداشت و عوامانه حرف نزدن برایش حکمِ ادبی از آداب دانی را داشت. جیمی یک مرد روشنفکر بود و تام برعکسِ او، و فرانسیس به خوبی این تفاوت را درک میکرد و بنابراین طرز حرف زدن تام ناراحتش نمی کرد. به تام گفت:
ـ دوست دارم مؤدبانه باشه حرف زدنت.
تام داشت کلاهش را تا میکرد و در این حال اندکی جابجا شد و جواب داد:
ـ میدونم.
فرانسیس لبخندی زد و گفت:
ـ البته بیشتر وقتا هستی...اینم من میدونم!
تام محترمانه ولی مظطربانه گفت:
ـ باس سعی خودمو بکنم.
ـ توی چه کاری؟
ـ که باهات درست حرف بزنم.
رنگ از رخسار فرانسیس پرید، سر به زیر انداخت، اندکی بعد از ته دل خنده ای از سرِ خوشحالی سر داد، انگار که از آن نصیحتِ نه چندان جدیش به تام بدش نیامده بود.
آنی سقلمه ای به تام زد و گفت:
ـ از حالا به بعد مراقب طرز حرف زدنت باش!
تام از آنی فاصله گرفت که دوباره سقلمه نخورد و برای اینکه سر به سرش بگذارد گفت
ـ واسۀ کشتن موش کورای مزرعه تون باس از این سقلمه های تو استفاده کنن...تازه... اونم برا هرکدوم یه ضربۀ تو کفایت میکنه بس که دستت سنگینه.
فرانسیس همزمان با درآوردن ادای اینکه چندشش شده گفت:
ـ واقعاً ها...اینم با یه ضربه مُرد.
تام به سمت او چرخید و پرسید:
ـ گمونم تو یه همچین ضرب دستی نداری...نه؟
فرانسیس قاطعانه جواب داد:
ـ نمیدونم...مگه اینکه پاش بیفته.
تام سراپا گوش بود شش دانگ حواسش به او.گفت:
ـ جداً ؟
ـ اگه لازم باشه...بله.
فرانسیس قسمت اول حرفش را محکمتر ادا کرده بود. تام در درک تمایز و تفاوت او، کمی مشکل داشت و تشخیصِ تشخص او برایش سخت بود. تام مردد پرسید:
ـ و خیال نمیکنی که این واقعاٌ لازمه ؟
دختر درحالیکه جدی و سرد نگاهش را به تام دوخته بود، گفت:
ـ چی...بگم...لازمه ؟
تام که چشمانش به همه طرف میچرخید ولی خودش بالعکس شق و رق ایستاده بود گفت:
ـ به نظر من که هست.
فرانسیس زد زیر خنده و با لحنی که رگه ای از آزردگی در آن بود گفت:
ـ اما نه برای من.
ـ آره...اینو درست گفتی.
خندۀ فرانسیس بدنش را به لرزه انداخت و گفت:
ـ خودمم میدونم حق با منه !
سپس سکوتی ناخوشایند سایۀ سنگینش را بر آنها انداخت.
فرانسیس این سکوت را با پرسشی پر از تردید شکست:
ـ ببینم...مگه تو دوست داری من موش بکشم؟
تام که همانطور شق و رق و عصبی ایستاده بود جواب داد:
ـ اینا کلی بهمون ضرر میزنن.
فرانسیس که معلوم بود قانع نشده گفت:
ـ خُب...دفعۀ دیگه که یکیشونو دیدم...ببینم چیکار میتونم بکنم.
نگاههایشان در هم گره خورد آنهم درحالیکه دخترجوان حس میکرد کم آورده و غرورش جریحه دار شده بود؛ و پسرجوان احساس سردرگمی میکرد در میان دو حس متضاد پیروزی و شکست، نمیدانست که تقدیر چه خواهد شد.
فرانسیس لبخندزنان راه خودش را در پیش گرفت و خداحافظی کرد.
هنگامیکه دو خواهر داشتند از میان کاه و کلشهای کپه شدۀ گندم رد میشدند، آنی گفت:
ـ راستش...سردرنمیارم شما دوتا منظورتون از این همه وراجی چی بود...
فرانسیس از ته دل خنده ای کرد و پرسید:
ـ جداً ؟
ـ آره...ولی به نظر من...از هر نظر که حساب کنی...تام یه سروگردن از جیمی بهتره.
فرانسیس با صدایی خالی از احساس جواب داد که :
ـ شاید...شاید حق با تو باشه.
و فردای آن روز، بعد از یک شکار طولانیِ مخفیانه، فرانسیس موش کوری را پیدا کرد که داشت آفتاب میگرفت؛ موش را کشت و هنگام غروب آفتاب که تام به نزدیکیهای دروازه آمده بود تا چپق بعد از شامش را چاق کند، موجود مرده را تحویلش داد.گفت:
ـ بفرما...اینم از این !
تام درحالیکه داشت با انگشتش جنازۀ موش را امتحان میکرد پرسید:
ـ خودت کشتیش؟
و صدالبته که اینرا برای قایم کردن هیجانش گفت.
فرانسیس که صورتش را نزدیک صورت تام آورده بود گفت:
ـ فکر میکردی نمیتونم؟
ــ نع... هیچ فکری نکردم.
فرانسیس خندید، خنده ای عجیب و کوتاه که نفسش را بند آورد و اشکش را سرازیر کرد، او سراپا هیجان بود و اسیر خواستۀ درونش.تام مبهوت مانده بود و کمی ملول. دختر دستش را دور بازوان او حلقه کرد. تام با صدایی لرزان پرسید:
ـ باهام میای بریم بیرون؟
فرانسیس با خنده صورتش را برگرداند. حسی قوی و غیرقابل کنترل باعث شد چهرۀ تام قرمز شود. تام این حس را سرکوب کرد؛ اما ظاهراً این احساس قویتر از تام بود و بر او چیره شد. تام، این جوان روستایی با آن سادگیِ دوست داشتنی اش، اسیر عشق فرانسیس شده بود.
تام درحالیکه شق و رق ایستاده بود و از پنهان کردن عشقش در آزار بود گفت:
ـ ولی باهاس به مادرت بگیم.
فرانسیس با صدایی خفه گفت:
ـ باشه.
صدایش گرفته بود اما این گرفتگی، سرشار از حال و هوای احساس رهایی و رضایت بود.●℠
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده : دی.اچ.لارنس
مترجم : سیاوش ملکی
تصميم داشت كه تمام شب را بيدار بماند ، نوعي رياضت كشي شايد.
در تلگراف خيلي مختصر ولی گویا آمده بود : ‹ حال اوفليا وخيم › .
احساس كرد كه در آن شرايط ، رفتن به كوپهء خواب كار بيهوده اي ست.
پس ، در كوپهء درجه يك ، خسته و فرسوده نشست درهنگاميكه شب ، خودش را به
آسمان فرانسه تحميل ميكرد.
طبيعتاً او ميبايست در كنار بستر اوفليا باشد. اما اوفليا او را فرانخوانده بود. به همين خاطر بود
كه او در واگن قطار بيدار نشسته بود.
در اعماق قلبش ثقلي بسيار سنگين و سياه را احساس ميكرد : چيزي شبيه به غده اي
مالامال از ملال مطلق ، كه شريانهاي حياتبخشاش را به شدت ميفشرد.
هميشه زندگي را جدي گرفته و در حقِ خودش سختگيري كرده بود.
جدیّتی كه اكنون از پا درش آورده بود.
صورت سبزه ء سه تيغه ء جذاب اش ميتوانست براي نقاشي چهره ء مسيح مصلوب
الگوي نقاشان قرار بگيرد ، با آن ابروان پرپشت مشكي رنگي كه پريشاني ناشي از
عذابي دروني درهم برده بودشان.
شبِ قطار درست مثلِ كابوس بود :
هيچ چيزش واقعي نمي نمود. دو خانم مسن انگليسي كه روبرويش نشسته بودند ،
پيشتر مرده بودند ، مانند خود مَرد ؛ چرا كه بي ترديد مرد هم مرده بود.
از پشت كوههاي سرحدات ، سَحَرِ خاكستري ، صعود كرده و آهسته به پايين سرازير ميشد؛
و او اين منظره را تماشا ميكرد بي آنكه ببيندش.
ذهنش اما ، بيوقفه اين قطعه شعر را تكرار ميكرد :
‹ و آنگاه كه سپيده سرزد ، سرد و مأيوس
دست در دستِ باراني سرد و منحوس
بانو بست پلكهایش را و آمیخت با سحرگاهي رنگي
و ما مانديم با همان بامداد پير هميشگي ... › .
و در سيماي راهبوارِ رياضت كشيدهاش هيچ نشاني از تحقير به چشم نميخورد ، حتا تحقيري
كه خودش بر خودش روا داشته باشد ، براي اين افتضاحي كه پيش آمده بود : ذهن نقادش
اين قضيه را فضاحت برآورد كرده بود.
در ايتاليا بود : آنجا را با رگه اي از تنفر نگريست. ياراي احساسي ديگرگونه را نداشت ، تنها
ته رنگي از تنفر به نگاهش آغشته بود هنگاميكه به دريا و درختان زيتون مينگريست:
يكجور شيادي شاعرانه.
اين بار هم شبهنگام بود كه به خانهء ‹ خواهرانِ آبي پوش › رسيد ، اينجا همانجايي بود كه اوفليا
آنرا انتخاب کرده بود تا در آن خلوت بگزیند.
او را به اتاقِ رييسهء آنجا راهنمايي كردند ، در كوشك. مادر روحاني برخاست و در سكوت
مقابلِ او سر فرود آورد. از فراز دماغش به مرد نگاهي كرد و سپس به فرانسه گفت :
_ گفتنش برام دردآوره ... اون بعدازظهر فوت كرد.
مرد بهت زده ايستاد ، چيز زيادي حس نميكرد ، ولي بهرحال به ناكجايي خيره مانده بود با آن
صورت جذابِ خوش منظرِ راهب وارش.
مادر روحاني به آرامي دست نرم زيبايش را روي بازوي مرد گذاشت و در حاليكه به او
تكيه داده بود به صورتش خيره شد. آهسته گفت :
_ قوي باش ! ... قوي ، قبول ؟
مرد به عقب قدم برداشت. هرگاه زني به او تكيه ميداد به وحشت مي افتاد. توي آن لباسِ
حجيم پُرچين ، مادرِ روحاني ، هيأتي بسيار زنانه داشت.
مرد به انگليسي گفت :
_ كافيه !... ميتونم ببينمش ؟
مادر روحاني زنگي را به صدا درآورد و يك راهبهء جوان ظاهر شد. راهبه صورتي نسبتا
پريده رنگ داشت اما در چشمان قهوه اي رنگش چيزي كودكانه و شيطنت آميز وجود داشت.
بانوي مسن تر ، درِ گوشي مرد را به زن جوان معرفي كرد و راهبه مؤدبانه به مرد تعظيم كرد.
اما« متيو » دستش را دراز كرد ، همانند مردي كه جانش به لبش رسيده باشد.
راهبهء جوان دستهايش را از هم باز كرد و با خجالت دستش را در دست مرد لغزاند ، رام
همچون پرنده اي در خواب.
و در انتهاي هاويهء اندوهش ، مرد با خود گفت : ‹ چه دست زيبايي ! ›.
آنها از راهرويي آراسته اما سرد گذشتند و دري را زدند. متيو در اعماقِ دریایِ عمیقِ ماتمش
سير ميكرد ، اگرچه حواسش به دامنهاي حجيم مشكي ِ زناني كه پيشاپيش او نرم و شتابان
حركت ميكردند ، بود.
وقتي كه در باز شد ، مرد به وحشت افتاد ، چشمش به شمعهايي افتاد كه در كنار بسترِ سفیدرنگ،
در آن اتاقِ مجلل ميسوختند. راهبه اي در كنار شمعها نشسته بود ، هنگامیکه سرش را از رویِ کتابِ دعا بلند کرد، صورت سبزه و زمختش با سربندی سفید آشکار شد.
سپس برخاست ، زن تنومندي بود ، به متيو تعظيمكي كرد ، و متيو متوجه آن دستان
سفيدي شد كه تسبيحي را چنگ زده بود و در برابر سينه پوش ابريشمي آبي رنگش
قرار گرفته بود.
سه راهبه در سكوت ، بسيار ظريف و زنانه ، در آن لباسهاي سياه رنگ لرزانشان ، خزيدند
و در بالاي بستر مرده گردآمدند.
مادر روحاني روي مرده خم شد و با كمال ملايمت توري سفيدرنگ را از روي صورت زن
كنار زد.
متيو مرده را مشاهده كرد ، زيبايي برازندهء عارضِ زنش را ديد ، و ناگهان ، چيزي ،
مثل خنده ، در اعماق قلبش غليان كرد ، او سرفه اي كرد و سپس سيمايش به گلِ لبخنده اي
شكوفا شد.
سه راهبه در زير نور لرزان و گرم شمع ، داشتند او را با ترحم نگاه ميكردند. آن سه ، سکناتشان ، بسیار
به هم شبیه بود. نگاه آن سه جفت چشم ، با اندكي ترس آميخته بود و به ناگاه به گيجي آغشته
شد و سپس به تعجب. و بر سيماي سه راهبه ، كه ناخواسته مرد را بواسطهء نور شمع ميديدند
لبخندي غيرارادي ظاهر شد. در آن سه صورت ، به طرز غريبي همان لبخند نمايان شد ،
گويي سه گل ظريف باز شده باشند. در سيماي راهبهء جوان ، اندكي اندوه بود با ته مايه اي
از شعفي شيطنت آميز. اما سيماي سبزهء راهبهء پرستارِ اهل ِایتالیا، عاقله زنی با پیشانی صاف، که لبخندی لبانش را به شکل کمانی درآورده بود: لبخندی زیرپوستی که حکایت از شوخ و شنگی او داشت و گویی طنازی این زن ، چیزیست ابدی و بی حد و مرز.این لبخندی ایتالیایی بود:ظریف و زیرپوستی و بی پروا.
مادر روحاني ، كه صورتي كشيده درست مثل صورت متيو داشت ، به سختي سعي داشت تا
جلو لبخنده اش را بگيرد. اما به محض اينكه متيو چانهء خنده دار گستاخش را بالا آورد
زن ، سرش را پايين انداخت و لبخندش نم نمك نمايان شد.
راهبهء جوان ، ناگهان صورتش را با آستينش پوشاند : بدنش داشت تكان تكان ميخورد.
مادر روحاني دستش را روي شانهء راهبهء جوان گذاشت ، درحاليكه با احساساتي از نوع
ايتاليائيش زمزمه ميكرد كه :
_ كوچولوي طفلكي ! گريه كن خُب ، گريه كن!
اما با وجود آن احساسات ، لبخندها هنوز محو نشده بود.راهبهء هيكلي سيه چرده به همان شيوه
همانجا ايستاده بود ، تسبيح سياهرنگش را در دست ميفشرد و لبخندي كمرنگ بر لب داشت.
متيو ناگهان به سمت تختخواب چرخيد ، كه ببيند آيا همسر مرده اش او را مي پاييده است ؟
اين ، حركتي از سرِ وحشت بود.
اوفليا زيبا و آسوده ، آرميده بود ، با آن بيني سربالاي باريكش ، و آن صورتي كه به سيماي
كودكي سِرتِق مي مانست و گويي در حال آخرين تُخسي اش بوده و به همان صورت مانده است.
لبخند از لبان متيو رخت بربست ، و بجاي آن ، سايه اي از سيماي شهیدی شهیر بر صورتش نشست.
اشكي نريخت : فقط نگاهِ خالیش بر زنش خیره مانده بود و آن حالت در چهره اش گویاتر شده بود و
عميقتر: ميدانستم كه اين شهادت نصيبم ميشود !
زن ، بينهايت زيبا ، باهوش ، كودكانه ، كله شق و خسته مينمود...و نيز :انگار هزارسال از مرگش میگذشت !
متيو ، درمورد تمام اين چیزها خالي از حس بود و احساسش کرخت شده بود.
آن دو به مدت ده سال زن و شوهر بودند. متيو خودش هرگز شوهر ايده آلي نبود ؛
نه ، نبود ؛ از هيچ نظر كامل نبود. اما اوفليا هميشه راه خودش را ميرفت. زن ، عاشقِ مردش بود ،
بعد ، لجباز شده بود ، مرد را ترك كرد ، خيالاتي شده بود ، يا شايد تحقيرکننده و ملامتی شده بود ،
يا خشمگين ، و بارها و بارها ، باز هم ، بازگشته بود به نزد مردش.
آن دو اولادي نداشتند. و مرد ، هميشه دلش بچه ميخواست.مرد، عميقا غمگين بود.
زن، دیگر هرگز به نزد مرد بازنمي گشت. اين سيزدهمين باري بود كه مرد را ترك ميكرد و
ديگر بازگشتي در كار نبود ؛ او برای همیشه رفته بود.
واقعا بازگشتي نبود ؟ حتا اگر متيو تصورش عكس اين بود؟ متيو احساس ميكرد كه زن
دارد به او سقلمه ميزند تا او را به لبخنده اي وادارد. مرد ، حركتي به بدنش داد و
اخمي از سر خشم دو ابرويش را به هم نزديك كرد. متيو سرِ لبخند زدن نداشت!
دندانهايش را طوري به هم فشرد كه آروارهء چارگوش اش همزمان با دندانهاي درشتش
آشكار شد وقتي كه سر خم كرد و به زنِ مردهء بينهايت آزارگرش نگاه كرد.
خواست مثل آن مردِ داستان ديكنز به او بگويد : بازم؟!
خود او هرگز آدم بي عيب و ايرادي نبود و همیشه و درهرحال منتقد نقص و نقصانهای خویش بود.
متيو ناگهان به سمت سه زن سرچرخاند ، كه سايه وار پس پشت شمعها ايستاده بودند ،
و اينك دودِل مانده و در انتظار بودند و با چهرهايي قاب شده در ميان آن سربندهايِ سفید رنگشان ،
مابين متيو و خلأ قرار گرفته بودند. چشمان مرد برقي زد و دندان نشان داد.
متيو غريد كه : تقصیر منه....قصور از من بود.
مادر روحاني مرعوب ، نهيب زد كه : آرام باش !
و دو دستانش از هم باز شدند و دوباره در درون آستينهايش همديگر را در آغوش گرفتند،
درست مثل دو پرنده در آشيانه شان.
متيو رويش را برگرداند و به اطراف زل زد ، آماده برای فرار از آن فضا. مادر روحاني ، پس پشت او داشت
قطعه اي سرود مذهبي را زمزمه ميكرد درحاليكه تسبيحش از دستش آويزان بود و آونگان.
راهبهء رنگ پريدهء جوان ، عقبتر ايستاده بود. اما چشمان راهبهء سبزهء قوي هيكل ،
همچون ستاره اي ابدي بر بالاي سر مرد چشمك ميزد ، و مرد احساس كرد كه باز
لبخندي دارد به پهلويش سقلمه ميزند.
مرد با لحني آگاهي دهنده خانمها را خطاب قرار داد كه :
_ نگاهش كنيد ! من بدجوري بهم ريخته ام ، بهتر است بروم.
خانمها مات و مبهوت ماندند و مردد. مرد به سمت در سرچرخاند. اما حتا به گاه رفتنش نيز
لبخند بازگشته بود بر لبان و به ميان سيمايش ، كه از چشمان هميشه چشمك زن زن سبزه رو
پنهان نماند. و مرد داشت در نهانخانهء دلش به اين مي انديشيد كه كاش ميشد دستان سبزهء
او را در ميان دستانش بگيرد ، يك جفت دستي كه مانند جفتي پرندهء در حال عشقبازي
به هم پيچيده بودند.
اما مرد مصر بود همچنان بر مرور مكرر معايب خودش.
مرد به خودش نهيب زد : ‹ پروردگارا ! ›. و به مجرد اين نهيب زدن ، احساس كرد كه چيزي