Chapter 9

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.ــ شارتر !این گفتهء والری بود که :ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنندو در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :ــ تو باید سرِ کار بروی !اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...والری وسطِ حرف مادر پرید:ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :ــ برم تلگراف بزنم ؟ــ بزن !والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایان.

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.ــ شارتر !این گفتهء والری بود که :ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنندو در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :ــ تو باید سرِ کار بروی !اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...والری وسطِ حرف مادر پرید:ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :ــ برم تلگراف بزنم ؟ــ بزن !والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایان.

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.ــ شارتر !این گفتهء والری بود که :ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنندو در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :ــ تو باید سرِ کار بروی !اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...والری وسطِ حرف مادر پرید:ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :ــ برم تلگراف بزنم ؟ــ بزن !والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایان.

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.ــ شارتر !این گفتهء والری بود که :ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنندو در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :ــ تو باید سرِ کار بروی !اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...والری وسطِ حرف مادر پرید:ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :ــ برم تلگراف بزنم ؟ــ بزن !والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایان.

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.ــ شارتر !این گفتهء والری بود که :ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنندو در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :ــ تو باید سرِ کار بروی !اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...والری وسطِ حرف مادر پرید:ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :ــ برم تلگراف بزنم ؟ــ بزن !والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایان.

باوجود اینکه اوایل ، با فرانسویهای باهوش و فهیم ، به فرانسه حرف زدن ، جذاب و مهیج است ، و ممکن است آدم را نزد آنها باذکاوتتر بنمایاند ، اما در درازمدت و به مرورِ زمان ، این هیجان خنثا میشود و آن جاذبه از میان میرود. آخرِ کار، ماتریالیسم مداوم و پویای فرانسوی، آدم را دلزده میکند و ذوق و شوق را به احساس سترونی و بیحاصلی تبدیل میکند.

حسی که با احساسات خالص نیوانگلندی اصیل ، عمیقاً سرِ ناسازگاری دارد. و بدینسان زوج ایده آلیست داستان ما هم، سرانجام با این حس و حال مواجه شدند. آنها نرم نرمک از فرانسه دلزده شدند. فرانسه، آن کشور آرمانی که در ذهن داشتند، نبود.

ــ ما شیفتهء این کشور بودیم و زیادی براش مایه گذاشتیم و روش حساب کردیم.ولی بعدِ یه مدت ، که زمانِ کمی هم نبود ، یا دقیق بگم : بعدِ چندسال، پاریس چیزی بجز سرخوردگی واسمون نداشت و نذاشت...این شهر ، همة اون چیزایی که آدم میخواد رو نداره.

ــ ولی فرانسه فقط تو پاریس خلاصه نمیشه.

ــ گمونم همینطوره که میگی ، باقی جاهای فرانسه، زمین تا آسمون با پاریس فرق داره.فرانسه جای جذابیه ، یه کشور دلنشین و دوست داشتنی؛ فقط برای ما، اگرچه دوسش داریم ، اونی نبود که انتظارشو داشتیم.

این شد که با شعله ور شدن آتش جنگ، زوج ایده آلیست به ایتالیا نقل مکان کردند. و ایتالیا ، آنها را دلباختة خود کرد. این کشور گرچه به چشمشان محزونتر از فرانسه می آمد، اما زیباتر بود.ایتالیا،به برداشت نیوانگلندی از مفهوم «زیبایی» بسیار نزدیکتر بود : خلوصی خاص در آنجا بود و سرشار از همدلی و یکرنگی؛و به دور از آن ماتریالیسم و بدبینی فرانسوی. ظاهراً زوج ایده آلیست ، بهشتِ زمینی شان را در ایتالیا یافته بودند.

آن دو حس میکردند که در آنجا، بسی بیشتر از پاریس میتوانند از رایحة آموزه هایِ « بودا » سرمست شوند.آنها داخل خیل خروشان آدمهایی شدند که در دریاچة احساساتِ انسانی « بودیسمِ نوین » آبتنی میکردند، هردو بسیار کتاب میخواندند ، تمرین «مدیتیشن» میکردند، و با وسواس و به دقت، سرگرم زدودنِ روح و روانشان از آز و درد و اندوه شدند.

این دو هنوز متوجه این نکته نشده بودند که اشتیاق «بودا» برای رهایی ازدرد و ملال، خود، نوعی از انواع طمع به حساب می آمد.

نه ، متوجه نبودند و در عوض، رؤیای جهانی آرمانی را در سر می پروراندند ؛ دنیایی تهی از طمعکاری ، تقریباً بدون درد و فارغ از غم و غصة غیرقابلِ تحمل.

اما آمریکا هم درگیر درگیری و جنگ شده بود و بنابراین این زوجِ ایده آلیست هم گزیری نداشتند جز آنکه به یاری بشتابند.زوج جوان به تیمار مجروحان پرداختند. گرچه تجاربشان باعث تقویت این عقیده در آنها شده بود که باید جهان را از آز و نیاز و درد و رنج رهانید اما آیین بودا یا عرفان، در این بحران و بلای دامنگیر، کار چندانی از پیش نبرده بود.زوج جوان، یکجورهایی، در گوشه ای از وجودشان، شاید در باطن یا شاید در خاطرشان، به این نتیجه رسیده بودند که طمع و درد و رنج، هرگز ریشه کن نخواهد شد: چرا که اکثریت آدمها وقعی به این قضیه نمیگذاشتند و این ریشه کنی برایشان اهمیتی ندارد و نخواهد داشت. زوج ایده آلیست، غربی تر از آن بودند که دنیا و مافیها را با لعن و طعنی رها کنند و تارک دنیا شوند، آنهم درحالیکه هنوز دلبستهء مالِ دنیا بودند. آنها هنوز آنقدر آلودة خودخواهی بودند که برایشان عملی نبود اینکه زیر یک درخت بامبو، کنار هم بنشینند و دوتایی به « نیروانا » برسند. تازه : این، تمام ماجرا نبود : زوج جوان حتا آنقدر جا و مکان نداشتند که زیر یک درختِ بامبو چارزانو بنشینند و برای رسیدنِ به نیروانا، که مقدمه اش خیره شدن به یک نقطه و تمرکز فکر و حواس بود، اقلاً به ناف همدیگر خیره شوند! اگرکه جهان و جهانیان به تمامی تمایلی به رفتن به سمت پاکی نداشتند، آن دو هم، شخصاً، چندان تشنه و مشتاق شستن روح و فکرشان از آلودگیهای دنیوی نبودند. نه...این بی یار و یاوری بار گرانی بود. زوج جوان، نیوانگلندی بودند و « همه یا هیچ » خواسته ای بود برخاسته از خصلتِ جمعی زادگاهشان. سراسر ربعِ مسکون می بایست از آز و نیاز و درد و رنج پاک میشد، وگرنه، رفع و دفع این آلودگیها، تنها از این دونفر ارزشی داشت آیا؟ نع! به لعنت ابلیس هم نمی ارزید! آدمی دست تنها، که فقط خودش وارد گود میشود، گور خودش را با دست خویش کنده است؛ همین و بس.

بااینحال، اگرچه هنوز شیدای « اندیشه های هندی » بودند و از تهِ دل شیفتهء آن بودند، ولی...بگذارید برگردیم به همان استعارة «درخت مو» :

آن تیرکی که تاک سبز و زنده، آنرا تکیه گاه خود میدانسته و تا به اینجا با جان کندن و به هزار سختی و بدبختی خود را با تکیه بر آن بالا کشیده، ناگهان توزرد از آب درآمده: تیرک پوسیده است... تیرک ترک برداشت و درهم شکست...و تاکِ بی تکیه گاه دوباره دست به دامانِ خاک شد... آرام و رام و بی هیچ قیل و قالی...تاک، اندک مدتی، تنها با تکیه بر شاخ و برگ خویش، خود را سرپا نگه داشت.اما سرانجام تسلیمِ سرنوشت خودش شد : بر خاک نشستن... «لوبیای سحرآمیزِ» اندیشهء هندو، پیشِ پای «جک» راهی گشوده بود که او با رسیدن به نوکِ آن، به منظری وسیعتر و دیدی عمیقتر نسبت به دنیا و مافیها دست یافته بود.

آنها باز بی صدا بر خاک و دنیای خاکی فرونشسته بودند؛ بی هیچ فریاد و فغانی. آنها باز «سرخورده» شده بودند؛ گرچه بر زبان نمی آوردند. «اندیشه های هندی» سرخورده و مأیوسشان کرده بود؛ گرچه هرگز شکوه ای بر لب نمی آوردند، حتا با همدیگر هم در این باره چیزی نمی گفتند.ولی بهرحال این زوج سرخورده شده بودند و گرچه یأسشان آنقدر سنگین و گران نبود اما از خواب و خیالِ گرانِ غفلت به خود آورده بودشان؛ چیزی که هر دو خوب از آن خبر داشتند. گرچه گویی این آگاهی سِرِ مگو بود.

اما زوج جوان هنوز زندگیشان لبریز از چیزهای زیبا بود و سرشار از امید برای به پیش رفتن.ایتالیا...ایتالیای زیبا و عزیز! آنها هنوز به ایتالیا نرفته بودند. و مهمترین چیز...آنها هنوز آن گنج پرگوهر...آن والاکلام کمیاب و کیمیای سعادت را در کف داشتند: آزادی...

و چیزهای دیگر...زیبایی و زیبایی ها و زیباهای دیگر...

البته زوج جوان از بابت سرشاری و غنای زندگیشان آنقدرها هم خاطرجمع نبودند: آنها صاحب فرزندی بودند، یک پسربچه ، پسرکی که بسیار دوستش داشتند، همانند هر پدرومادر دیگری که عشقِ به فرزند را بایسته و شایسته است؛ پسرکی که والدینش با درایت تمام از سخت گرفتن بر او و وابسته باآوردنش خودداری کرده بودند و او را کانون زندگی خودشان قرار نداده بودند. نه...نع! زوج جوان باید زندگی خاص خودشان را می داشتند! و هنوز آنقدر سلامت عقل و قوهء تشخیص داشتند که این را دریابند.

دیگر اما آنها آنقدر جوان نبودند، به جوانیِ روز فرخندهء ازدواجشان، که داماد بیست و هفت سال داشت و عروس بیست و پنج بهار از عمرش میگذشت، از آن روز یک دهه گذشته بود... و اگرچه ایام خوشی را در اروپا سپری کرده بودند...اگرچه هنوز و همچنان عشق ایتالیا را ــ ایتالیای زیبا و عزیز! ــ در دل داشتند، ولی: سرخورده شده بودند.

آن دو راه گریز و راههای نرفتهء بسیاری داشتند ــ اووه... تا بگی...هرچی دلت بخواد... ندیده ها و نشنیده ها و غیره...چه چیزای معرکه ای هست هنوز... قطعاً هست...بعله! ــ اما : این خواسته های آنها را برآورده نمیکرد...نه...نه چندان. اروپا زیبا بود، ولی زیبای مرده. زندگی کردن در آنجا مساوی بود با خاطره بازی و دل سپردن به ایام خوش گذشته. و اروپاییها، در ظاهر جذاب بودند، ولی واقعاً جاذبه ای نداشتند؛ مُشتی طبل توخالی بودند. اروپاییان ماتریالیست بودند و دُمبالِ مادیات؛ هیچ معنویتی در درونشان نبود.این مردمانِ مرده دل، تشنگی و تمنای روح برای تعالی و رسیدن به حقیقت را حقیقتاً درنمی یافتند چراکه روحشان مرده و درونشان ویران بود...آنها زندگانِ بی روح بودند...فقط زنده بودند...این حقیقتِ وجودی اروپاییها بود : زندگانِ بی روح...روحهای رو به موت.

این یک «لوبیای سحرآمیز» دیگر، یک تیرکِ تکیه گاه دیگر بود که در زیر تاک، متلاشی و خُرد میشد. و اینبار ، این تلاشی، بسیار ناخوشایند بود و تلختر... از آنرو که تاک سبز زنده، ده سال تمام،یعنی یک دههء حقیقتاً حیاتی را صرف این کرده بود که بر روی تنهء قطورِ قارهء اروپا، در خموشی و به آرامی، با تمام سختی و بدبختی هایش، خودش را بگستراند...زندگیش را که بنا نهاده بود، گسترش و رشد دهد.زوج ایده آلیست نه تنها در اروپا زندگی کرده بودند بلکه، حیاتشان را به اروپا و اروپاییها گره زده و به آنها وابسته کرده بودند: درست مثل تاکی در یک تاکستان همیشه سبز و زنده و آباد.

آنها خانه شان را در این گوشه از جهان بنا کرده بودند : خانه ای آنچنان، که نظیرش را در آمریکا نمیشد بر پا کرد.«زیبایی» کلمهء مقدسی بود که آنرا سرلوحهء زندگی خویش قرار داده بودند. چهارسال گذشته، در « آرنو » ، طبقهء دوم یک تالارِ قدیمی را اجاره کرده بودند و این خانه بود که همهء «خرت و پرتهایشان» را در خود جای داده بود.

این آپارتمان حس آرامش عجیب و عمیقی بهشان می داد؛ چراکه مسقف بود به سقفی بلند، ساکت بود، اتاقهایی قدیمی داشت با پنجره هایی که رو به رودخانه باز میشد، کفش به رنگ قرمز تیره بود و برق میزد و دستِ آخر مبلمانی زیبا داشت که البته زوج ایده آلیست خودشان خریده بودند.

نکته در اینجاست که زندگی زوج ایده آلیست، بی آنکه خود خبر داشته باشند، با شدّت و حدّت هرچه تمامتر به سمت سطحی شدن پیش میرفت، یعنی ظواهر و زرق و برق جای همه چیز را برایشان پر کرده بود.آنها به صیادان سیری ناپذیر و حریصِ «خرت و پرت» و زلم زیمبو برای خانه شان تبدیل شده بودند.آنهم در هنگامی که روحهایشان شوق پرواز داشت...شوق پر باز کردن و پرواز کردن به سویِ آفتاب تابان فرهنگِ غنیّ اروپا و تفکر هندو و بودیسم، ذوقِ ظاهرپسند و زرق و برق پرست آن دو تن ، تنها به سمت جمع کردن مشتی « خرت و پرت » و اشیاء زیبا اما بیفایده می کشاندشان و نتیجتاً زندگیشان فقط در سطح جریان داشت. نگفته پیداست که آنها این « خرت و پرتها » را تنها بخاطر خودشان یا برای اینکه چیزی خریده باشند نمی خریدند، بلکه دلیل و هدفشان از این گردآوری چیزی نبود جز : « زیبایی ».از دید آنها خانه شان بصورت تام و تمام مزیّن به جذابیت و قشنگی بود و با اشیاء دلربا و دلپسند دکور شده بود، نه مشتی « خرت و پرت » خالی و عاری از زیبایی.«والری» برای پنجره های سالن بزرگ، که رو به رود گشوده میشد، پرده هایی واقعاً قشنگ تهیه کرده بود که از الیافی قدیمی و عجیب درست شده بود و مشخص بود دستانی ماهر به دقت ابریشمش را بافته است و آنچه که بر زیباییش می افزود، ترکیبِ رنگهای سرخ و سیاه با طلایی و نارنجی بود که از بالا به پایین کمرنگ و کمرنگتر میشد و البته جنس نرم و نازک پرده هم دلپذیر بود.به ندرت پیش می آمد که والری وارد سالن شود اما مسحور پرده ها نشود و زبان به تحسین زیباییشان نگشاید، تحسینی در حد تعظیم، تعظیم بر آستان زیبایی.

ــ شارتر !

این گفتهء والری بود که :

ــ این پرده ها برای من حکم «شارتر» را دارند !

برای «ملویل» هم مطلقا پیش نمی آمد که به کتابخانه اش، که ساخت ونیز بود و قدمتش به قرن شانزدهم میلادی برمی گشت و در آن دو یا سه دوجین کتابِ دستچین شده چیده بودند، نگاه کند ولی رعشه ای چارستون بدنش را نلرزاند: این هم برای او قبله گاه مقدسش بود!

پسرکشان خوف داشت از اینکه به اشیاء این مقبرهء مقدس عتیقه جات دست بزند، انگار که این اشیاء آشیان مارهای کبرای خفتهء خطرناکند، یا اینکه لمس این «خرت و پرتها» مخاطره آمیز و دردسرساز است : صندوقِ کتاب مقدس. هراس کودکانهء پسرک آزاردهنده بود و ناگفته در دلش مانده اما آخرینش نبود. بااینحال یک زوج نیوانگلندی ایده آلیست نمی توانستند تنها محض خاطرِ یک مشت عتیقه جاتِ هرچند قیمتی و مایهء مباهات، ولی مرده و بیروح زندگی کنند

و در کنارشان وقت بگذرانند. لااقل این دو نفر نمی توانستند. آنها به گنجهء درجه یکِ ساخت بولونیایشان عادت کرده بودند...به کتابخانهء کم نظیر ونیزیشان خو گرفته بودند...حتا به خود کتابها...و پردهء دست ساز ساخت «سیِنا»...همینطور به اشیاء برنزی...و به کاناپه های لطیف و میز دیواری و صندلیهایی که خودشان در پاریس «شکار» کرده بودند... حیف ! شکار این اشیاء را از همان روز اول اقامتشان در اروپا شروع کرده بودند. و هنوز هم همانجا بودند و همان کار را میکردند.این آخرین چیز جالبی است که در اروپا برای یک خارجی باقی مانده، یا حتا برای یک بومی هم شاید.

هنگامی که مهمانی به خانهء ملویل می آمد و تحت تأثیر محیط قرار میگرفت، آنوقت بود که والری و «اِراسموس» احساس می کردند که زندگیشان تهی و بیهوده نیست: حس زنده بودن و زیستن در حال بهشان دست میداد.

اما در آن صبحهای کشدار، هنگامیکه اراسموس، بدون رغبت، سرگرم مطالعهء ادبیات دورهء رنسانسِ «فلورانس» بود؛ و والری مشغول رتق و فتق امور مربوط به آپارتمان و رسیدن به آن بود؛ و در ساعاتِ دیرگذر بعد از نهار، و در ساعات طولانی سرِشبِ آپارتمان قدیمی که غالبا سرد و نمناک بود: به ناگاه آن هالهء تقدسی که گرداگرد اثاثیه را دربر گرفته بود از بین میرفت و اشیاء خودشان میشدند...همانگونه که بودند: شیء، تکه هایی از یک چیز جامد که یا در گوشه ای قرار گرفته بودند و یا از کنجی آویزان بودند و تا قیام قیامت هم به همین شکل باقی می ماندند، نه به حرف می آمدند و نه به حرکت، و راستش والری و اراسموس تا حدی ازشان متنفر میشدند.درخشش و جلوه گریِ زیبایی، همانند هر درخشندگی دیگری، فرو می میرد و شعله اش خاموش میشود، مگر آنکه به این درخشش و جلوه نمایی توجه شود، چشمی را خیرهء خود کند یا زبانی را به تحسین خویش باز کند.

ایده آلیست ها هنوز عتیقه جاتشان را بسیار دوست داشتند اما مسأله این بود که دیگر آنها را تصاحب کرده بودند و واقعیت تلخ این است که اینجور چیزها، در آن زمانی که درحال بدست آوردنشان هستی، جلوهء درخشان خاصی دارند ولی وقتی صاحبشان شدی، بعد از یکی دو سال،تقریباً آن شعلة درخشش شان رو به خاموشی میرود. مگر اینکه دیگران به شما از بابت داشتن آنها حسادت کنند و یا آنکه چشم موزه دارها دُمبالشان باشد.اگرچه خرت و پرتهای ملویل عالی بودند و از جنس اعلا اما نه تا آن حد که حسادت روی سرش سایه بیاندازد یا اینکه موزه ای قصد خریدش را بکند.

بهرحال، درخشش و جذابیتِ هر چیز، به مرور و آرام آرام، با آن چیز وداع میکند و ترکش میکند؛مثل اروپا، ایتالیا ـ « مردم ایتالیا آدمای نازنینی هستن » ـ حتا آن آپارتمان باشکوهِ واقع در آرنو هم از این قاعده مستثنا نیست.

ــ بهه! اگه من همچین آپارتمانی داشتم... عمراً تا دمِ در هم نمیرفتم...اینجا هم خوشگله... هم همه چیزی توش هس...

صدالبته که شنیدن چنین جمله ای خوشایند بود.

ولی والری و اراسموس از در بیرون هم میرفتند؛ بیرون رفتنشان مثل فرار بود: فرار از قدمت آنجا،از سردی و نموریش، از سکوت سهمگینش و برای خلاصی از جلال و جبروت بیجان و مرده اش.

ــ میدونی چیه دیک؟...ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.

این را والری به شوهرش گفت؛ شوهرش را «دیک» صدا میزد.

ادامه و استمرار این زندگی برایشان تداوم تلخی شده بود، دلشان نمی خواست بیش از این کِشَش بدهند؛ اما دوست هم نداشتند که این احساسها را بر زبان بیاورند و به شکست خود شهادت دهند، چرا که اکنون دوازده سالِ تمام بود که آدمهایی آزاد بودند و زندگی این سالهایشان، هم لبریز از زیبایی بود و هم، این سالها را همانگونه که دلشان خواسته بود زیسته بودند؛ و دیگر آنکه، در تمامی طول این دوازده سال، آمریکا برایشان مطرود و منفور بود و در نظرشان این کشور، «سدوم و عموره»ای بود گرفتارِ ماتریالیسم صنعتی.

پذیرش شکست و اعترافِ به بریدن و خسته شدن، برای آدمی کار ساده ای نیست. به طریق اولا، آنها هم متنفر بودند از معترف شدن به این که میخواهند به کشورشان برگردند. اما سرانجام، هرچند با بی میلی، دل به دریا زدند و عزمِ رفتن کردند: ــ فقط محضِ خاطرِ بچه مون ــ و : ــ دل کندن از اروپا برامون سخته ولی پیتر(پسرک) آمریکاییه و براش بهتره که تو خودِ آمریکا بزرگ شه و همونجا چش و گوشش وا شه و ایام شَبابشو تو شهر و دیارش بگذرونه ــ .

خانوادهء ملویل، تمام و کمال لهجه انگلیسی داشتند و حتا تا حدی رفتار و کردارشان هم انگلیسی بود و گاهگاهی هم، رگه هایی از حرکات و سکناتِ ایتالیایی یا فرانسوی از خود بروز میدادند.

آنها اروپا را ترک کردند اما تا جاییکه مقدور بود از آنجا همراه خودشان چیز بردند، و نیازی به گفتن ندارد که این چیزها، چیزی نبود بجز چندین و چند صندوقِ پر از «خرت و پرت»هایشان، صندوقها را با تمامیِ آن عتیقه های قشنگ و قیمتیِ شان پُر کرده بودند.همگی، بسلامت به نیویورک رسیدند : ایده آلیستها، پسرک، و خروار خروار «خرت و پرتِ»شان که از خاک اروپا تا مقصد به سختی با خود خَرکِش کرده بودند.

والری به فکر یک آپارتمان دلنشین بود، در جایی که آنچنان هم گران نباشد، مثلاً در «ریورساید درایو» یا شرقِ «خیابان پنجم» ، محلی که عتیقه جاتِ تک و اعلایشان، درست و حسابی به چشم می آمدند.

والری و اراسموس جستجو برای یافتن خانه را آغاز کردند.اما...دریغا دریغ ! درآمد این زوج، به سه هزاردلار در سال هم نمی رسید. آنها سرانجام جایی پیدا کردند... ولی، خُب... هرکسی که سرش توی حساب و کتاب باشد، میتواند حدس بزند که چه جور جا و مکانی گیرشان آمد: دو اتاق کوچک با آشپزخانه ای کوچکتر.... و وای به حالشان اگر میخواستند تنها یکی از چیزهایشان را از صندوق بیرون بیاورند... نمیشد چون جا نبود!

آپارتمانشان در اروپا، که به راحتیِ آب خوردن گیرش آورده بودند، به اندازهء یک انبار گنجایش داشت؛ تازه، آنهم با ماهی فقط پنجاه دلار اجاره... و حالا تویِ این آلونک نشسته و غمباد گرفته بودند که این چه دسته گلی بود که به آب داده بودند و حیران از مصیبتی که برای خودشان عَلَم کرده بودند.

صدالبته که تنها گزینه این بود که اراسموس می بایست کاری پیدا میکرد و سرِ کار میرفت. این الزام برای زن و شوهر همانندِ زنگ خطری بود به صدا درآمده که هردو خود را به نشنیدن میزدند. اما این هشدار، تهدیدی عجیب و رازآلود بود که «مجسمهء آزادی» نماد و منادیش بود... هشداری کشدار و پایدار که میگفت :

ــ تو باید سرِ کار بروی !

اراسموس ـ طبق حدس خودشان ـ هنوز برگهای برنده ای در دستانش داشت. به احتمال زیاد میشد برایش یک کار آکادمیک دست و پا کرد چون از پس امتحاناتش در «یِیل» به خوبی برآمده بود و در تمامی مدتی که در اروپا بودند به «تحقیقاتش» ادامه داده بود. اما هم والری و هم شوهرش، چارستون بدنشان میلرزید : کار آکادمیک ؟!... دنیای آکادمی !.... محیط آکادمیک آمریکا ؟!... این برایشان قوزِ بالا قوز بود! آزادی و زندگی زیبا و سرشارشان را از دست بدهند؟ هرگز! اصلآ و ابدآ ! اراسموس چند ماهی تا چهل سالگی فاصله داشت .

«خرت و پرتها» را توی یک انبار اجاره ای گذاشته بودند.والری بهشان سر میزد.

انبار بابت نگهداریشان از والری ساعتی یک دلار می گرفت و علاوه بر این دچار احساس ناخوشایندی میشد؛ «خرت و پرتها»، اشیاء بدبخت، توی آن انباری مشخص بود که حسابی خاک میخوردند و شرایط نگهداریشان هم خوب نبود.

بااینحال، آمریکا تنها در نیویورک خلاصه نمیشد: غربِ آمریکا، بکر و عالی، پیشِ رویشان بود.بنابراین، خانوادهء ملویل همراه پیتر ولی بدون خرت و پرتهاشان عازم غرب شدند.آنها سعی کردند که در کوهستانها زندگیِ صاف و ساده ای پیشه کنند، اما انجام کارهای روزمره شان برایشان تبدیل به اعمال شاقه شد. لوازمِ لازمِ زندگی در ظاهر زیبا هستند اما در عمل فقط موی دماغ آدمند: نگهداری از اجاق، تابه و ماهیتابه، شستن ظرف و ظروف، آوردن آب و جارو و پارو کردنِ کفِ خانه و خود خانه و لانه...خلاصهء کلام، بردگیِ این بند و بساط و دَم و دستگاه: نه تنها اسمش زندگی نیست، بلکه بالعکس: بندگی پُر ادبار و بدبختیِ یک روزمرگی نکبت بار است!

در کلبۀ چوبی کوهستان، والری رؤیای فلورانس را میدید و آپارتمان از دست رفته شان را، خواب و خیالِ گنجۀ بولونیایی و صندلی لویی پانزدهم و بویژه پرده های ساخت شارتر ـ که حالا توی انباری در نیویورک بود و پنجاه دلار در ماه خرج روی دستش می گذاشت ـ دست از سرش برنمی داشت.

رفیق میلیونری به قصد رهانیدنشان از این وضع راهی اقامتگاهشان شد.این دوست بهشان پیشنهاد داد در منزلی واقع در سواحلِ «کالیفرنیا» رحل اقامت بیافکنند که مال خودش بود.کالیفرنیا! ... جایی که روحی تازه در انسان میدمد...

ایده آلیستها سرمست و شاد از این پیشنهاد، اندک مقدار دیگری به سمت غرب کوچ کردند؛ آنهم در حالی که تاکِ امیدشان تکیه گاهی دیگر یافته بود.

منزل رفیق میلیونر، فوق العاده مجهز بود. به احتمال زیاد نمیشد خانه ای را بیش از این تجهیز کرد: وسایل گرمایشی و آشپزی تمام برقی، لوازم آشپزخانۀ سفیدِ مرواریدیِ لعابی و کَفَش هم به همچنین و... و هیچ چیز نبود که تمیزی آنجا را به هم بزند مگر خود آدمیزاد. ظرف حداکثر یک ساعت ایده آلیستها کارهایشان را انجام داده بودند و آماده و «آزاد» بودند... آزاد برای اینکه گوش بسپارند به نوای برخورد امواج اقیانوس آرام به ساحل... آماده برای آنکه روحی تازه در کالبدشان دمیده شود...

اما دریغ و صد دریغ! امواج اقیانوس آرام، بسیار ناآرام و خشن و ناخوشایند خودش را به ساحل می کوبید...خشونتی ذاتی! و روح تازه، بجای آنکه آهسته و به نرمی درون کالبدشان بخزد، آشکارا، با لئامت و شقاوت درحال بیرون کشیدنِ همراه با شکنجهء روح قبلی از بدنهایشان بود.

برای درک اینکه در زیر لگدهای یک نیروی خشنِ خشمگینِ خردکننده بودن یعنی چه و برای همدردی با این دو ایده آلیست دوست داشتنی مان که روحشان درحالِ جویده شدن بود و در شرایطی رنج آور...خُب...کافیست که بدانید: به هیچ وجه شرایط خوبی نبود.

بعد از حدود نُه ماه ایده آلیستها با غرب کالیفرنیا بدرود گفتند و رفتند.تجربهء جالبی بود و آنها از اینکه این تجربه را در کوله بار خاطراتشان داشتند، شاد بودند.

اما در درازمدّت کلّ غرب آمریکا مکان مساعدی برای آنها نبود و خودشان هم به این امر واقف بودند.آدمهایی مثل آنها که به دمبال «روحی تازه» می گشتند، بایسته و شایسته بود که بجویند و بیابندش.

آن دو نفر، یعنی: والری و اراسموس ملویل، خواهان تعالی روحشان بودند، حتا اگر این اعتلا، جزیی بود...ولی در سواحل کالفرنیا، آنچه حس کردند، روح تازه یا تازه شدن روح نبود که هیچ، بلکه بالعکس آن بود!

القصّـه...آنها ـ اندکی خسارت دیده البته ـ به ماساچوست برگشتند و همراه با پسرکشان به دیدار والدین والری رفتند. مادربزرگ و پدربزرگ پسرک را به گرمی پذیرا شدند و بسیار گرامیش داشتند: ـ بچۀ بیچارۀ غربت کشیده ـ ، با والری تا حد و حدودی سرد برخورد کردند اما به اراسموس اصلا محل نگذاشتند.

روزی از روزها، مادر والری قاطعانه به دخترش گفت که اراسموس باید سرِ کار برود تا والری بتواند یک زندگی درخور و شأنِ خودش داشته باشد.دختر اما با تفرعن به مادرش یادآوری کرد آپارتمان قشنگِ آرنو را، و لوازم منزل لوکسش را در انبار نیویورک، و اینکه خودش و اراسموس چه زندگی«باشکوه و کم نظیری» داشته اند.

مادر به دختر گفت که هیچ شکوهی در زندگیِ حالِ حاضرش نمی بیند: بی خانه و کاشانه، با یک شوهرِ چهل سالۀ بیکاره، صاحب بچه ای نیازمند تحصیل و آموزش، و اندک پولی آنهم روبه کاهش...این اوضاع در نظر مادر، نه باشکوه،که معکوسش بود...مادرش گفت که بگذارد اراسموس برود و در دانشگاهی کاری پیدا کند...

والری وسطِ حرف مادر پرید:

ــ چه کاری؟ کدوم دانشگاه ؟

ــ کاری نداره...رو آشناهای بابات حساب کن...به تواناییای شوهرت اعتماد کن اونوقته که میتونی لوازم لوکست رو از تو اون خاکدونی بیاری بیرون... و صاحب یه خونه خوشگل شی که تو آمریکا سرِ زبونا باشه حرفش...از قرار معلوم درآمدتون خرج نگهداری اسباب اثاثیه میشه...قربون خدا برم سوراخ موش هم که حکم قیصریه رو داره براتون...بی خونه لونه موندین...جاییم ندارین که برین...

این عینِ حقیقت بود. آتشِ حسرت داشتن خانه داشت در دل والری شعله ور میشد، خانه ای که «خرت و پرتهایش» را در آن بچیند. صدالبته که او میتوانست اثاثش را به مبلغ کلانی بفروشد؛ اما هیچ چیز و هیچ کس یارای آنرا نداشت که او را به چنین کاری وادار کند. تمامی آن چیزهایی که از دستشان رفته بود ـ مثلا: مذاهب، فرهنگها، قاره ها و امید و آرزوهاشان ـ به کنار، ولی والری از این «خرت و پرتها» که او و اراسموس با شور و شوق گردآوری کرده و با خون دل نگاهداری کرده بودند، جدا نمیشد و دل نمی کند.بخاطر اینها او خسارت دیده بود.

اما او و اراسموس هنوز حاضر نبودند که آن آزادی و رهایی را رها کنند، آن «زندگی زیبا و سرشار» که آنهمه به آن اعتقاد داشتند. اراسموس آمریکا را تُف و لعنت میکرد. نمیخواست که در آنجا جا خوش کند و بماند؛ دلش لک زده بود برای اروپا و لَه لَه میزد برای آنجا.

زوجِ ایده آلیست فرزندشان را به پدربزرگ و مادربزرگش سپردند و بار دیگر عازم اروپا شدند. توی نیویورک و پیش از سفر، دو دلار دادند و برای ساعتی تلخ و زودگذر به تماشایِ «خرت و پرتهاشان» نشستند.

آن دو با کشتی به سفر رفتند و بلیطِ «دانشجویی» خریدند که در واقع همان قسمتِ درجه سه بود. حالا دیگر درآمدشان از سه هزار دلار به دوهزار دلار تنزل یافته بود. آنها مستقیما به پاریس رفتند...پاریسِ به نسبت ارزانتر...

اینبار، اروپا، آنها را به کلی سرخورده کرد.اراسموس گفت :

ــ ما عین سگایی می مونیم که برگشتیم استفراغمون رو بخوریم...ولی ظاهرا تا بریم و برگردیم استفراغمون فاسد شده...

او متوجه شد که تحمل ماندن در اروپا را ندارد؛ اروپا تک تکِ عصبهایش را می فشرد و آزار میداد. اگرچه او از آمریکا هم متنفر بود اما دستِ کم آنجا نسبت به اروپا به یک لعنتِ ابلیس می ارزید...اروپا به قاره ای مشمئزکننده و آشغال تبدیل شده بود که دیگر حتا خرج زندگیش هم به هیچ وجه پایین نبود.

والری ـ که دلش پیش اشیاء قشنگش بود؛ از ته دل می خواست که آنها را از آن انباری کذایی بیرون بیاورد، چون درست سه سال بود که در آنجا مانده و بیشتر دوهزار دلارشان را بابت اجارۀ انبار میدادند ـ برای مادرش نوشت که گمان می کند اگر کاری درخور برای اراسموس پیدا شود، او حاضر است که برگردد.

اراسموس، که امیدهایش به یأس تبدیل شده بود، از فرط خشم در مرز و معرضِ جنون قرار گرفته بود؛ به ایتالیا سفری کرد، آنهم در حالیکه جیبهایش تقریبا خالی بودند و حتا لباسهایش فرسوده شده بودند؛ او در حالتی قرار داشت که از همه چیز و همه کس با غیظ و بغض بدش می آمد.

وقتی که برای اراسموس در دانشگاه «کلیولند» شغلی پیدا شد ـ تدریسِ ادبیاتِ فرانسه، ایتالیایی و اسپانیولی ـ چشمهای موش مانندش، ریزتر و براقتر شد و صورت درازِ عجیبش به شکل مضحکی درآمد و دچار خشمی بی دلیل شد، چرا که او اینک چهل سال داشت و شغل خوبی نصیبش شده بود.

ــ گمونم بهتره که شغلو قبول کنی عزیزم...تو دیگه علاقه ای به اروپا نداری...به قول خودت اینجا دیگه مرده و اون اروپای سابق نیس... اونجا توی خونه های سازمانی دانشگاه بهمون یه خونه میدن...مامانم میگه اونقدر خونه جاداره که همۀ وسایلمون توش جا میشه...گمونم بهتره زودتر تلگراف بزنیم و موافقتت رو اعلام کنی...

مرد با آن چشمان موش مانندش با خشم به زنش زل زد و همانطوریکه آدم از یک موش انتظار چنین حرکتی را دارد، اراسموس هم موش-وار سبیلش بصورتی غیرارادی شروع کرد به تکان تکان خوردن. والری پرسید :

ــ برم تلگراف بزنم ؟

ــ بزن !

والری هم بیرون رفت و تلگراف را فرستاد.

اراسموس دگرگون شده بود : آرامتر بود و خوش خُلقتر. فکرش سبکبارتر شده بود. رام و آرام بود.

اندک زمانی بعد، هنگامی که مرد داشت کوره های ذوب فلز کلیولند را تماشا می کرد که عظیم و پُرتعداد بودند و از هرکدامشان آبشاری سرخ و سفید از فلزِ مذاب سرازیر بود و کارگرها در برابرشان مانند کوتوله ها در رفت و آمد بودند؛ در میان صدای مهیب کوره ها، رو به والری گفت :

ــ نظر تو هرچی که هست...من میگم این بزرگترین دستاورد دنیای مدرنه...

هنگامی که به خانهء کوچک اما مدرنشان در مجتمع خانه های دانشگاه کلیولند رفتند، «خرت و پرتها» و یا «بازمانده های اروپا» ـ از گنجۀ بولونیایی، کتابخانۀ ونیزی و صندلی اسقف راونا گرفته تا میز لویی پانزدهم و پرده های شارتر و چراغهای برنزیِ سیِـنا ـ همه را منظم و مرتب چیدند، طوریکه مشخص بود که صاحبانشان به خوبی ازشان نگهداری کرده اند؛ به همین دلیل هم بود که بسیار جلبِ توجه میکردند و آدم را تحت تأثیر قرار می دادند. هنگامی که زوجِ ایده آلیست گروهی مهمان دعوت کردند، «خرت و پرتها» حسابی آنها را هاج و واج کرد. مقابل مهمانها، اراسموس درست و حسابی سلوک و منش اروپایی را از خود نشان داد، گرچه با خونگرمیِ یک آمریکایی؛ و والری همانند بانویی تمام عیار جلوه گر شد، اگرچه نتوانست این را نگوید که : « ما آمریکا رو ترجیح میدیم ».

اراسموس،در حالیکه چشمهایش باز آن حالت موش مانند را به خود گرفته بود، به زنش خیره شد و گفت :

ــ مایونزِ اروپایی چیز خوبیه ولی آمریکا بهترین خرچنگ رو داره...چی میگی والری؟

والری باحالتی حاکی از رضایت گفت :

ــ همیشه...هر وقت آدم بخواد !

اراسموس به او زل زد. او رام شده بود ولی اهلیِ جایی شده بود که امنیت داشت.و والری...کاملا مشخص بود که سرانجام خود واقعیش شده است.او حالا صاحب مال و اموال معقولی شده بود.

صورت اراسموس اما همچنان عجیب، پُر شرارت و شکاک به نظر میرسید و حالت آکادمیسین ها را هم بخود گرفته بود.ولی بهرحال او عاشق خرچنگ بود. ●℠

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان.


Back to IndexNext